21
همه جانی که به من بخشیدی
لحظاتی که برای امن من جنگیدی
و بدهکار توام عمرت را
روزهایی که ز من رنجیدی
اشک ها دزدیدی، و به من خندیدی....
من بدهکار توام ای مادر!
برای روشناییست که می نویسم که اگر همیشه و همه جا تاریک بود هرگز نمی نوشتم
باور کن از تو سرودن اصلا چیز ساده نیست
شاید گمان کنی ز خاطرم رفته ای ولی
این دل همانند تو هرگز پی بهانه نیست
....................
شعر از سارا
.................
تولدم با تاخیر مبارک...
که رفتن به بهشت برایم رویا نبود
دستانم را به دستان کوچک تو می سپارم
این بار تو بزرگ شده ای و من کوچک...
انقدر کوچک که به دستانت محتاج شده ام
فرشته کوچک!
دستانم را بگیر
و
وساطط کن...
.................................
ا ل م ی ر ا...ا م ی ن ی

چه اینجا چه آنجا هر آنجا که باشی دلم با توست
مرا مشناس اینگونه ساکت و خاموش
من این نیم که شناسی یقین بدان دلم با توست
ز دست روزگار گله ای نیست به جرم فراق
هر آنچه هست گله از توست گر ندانی دلم با توست
ببین خیال تو در هر روز و هر شبم جاریست
چه سود!کجایی بیایی ببینی دلم با توست
ندانم این تویی چنین بی وفا یا منم زیاده خواه
که چشم به راهم بیایی بگویی دلم باتوست
.................................................
شعر.... ا ز......سارا....
می خواهم آنقدر اشک بریزم
تا غبار فاصله از قلبم تمییز شود...
ولی می ترسم
تهران
ونیز شود!
............................
باور کن
عین...شین....قاف
جدا از هم که باشند
هیچ خاصیتی ندارند!
اما در کنار هم
معجزه می آفرینند.
درست مثل من و تو!
.....................................
م ی ل ا د ...ت ه ر ا ن ی
از برگ برگ ِ دفتر من پرت می شوند
معشوق های خسته ی پایان گرفته ام
یلدای چشم های تو را گریه میکنند
موهای رنگ و بوی زمستان گرفته ام !
ش ا ع ر ....... م ه د ی م و س و ی
من در کافه نشسته ام...
پشت یک میز دو نفره
و تو آن سو بی تفاوت سیگار می کشی
روزگار هر دوی ما را زخمی کرده
ما هر دو تلخ ترین قهوه را سفارش دادیم
مزه مزه کردیم ...
و در نت های پیانو گم شدیم...
